------حرف دل------
در دلم بود که با دوست نباشم هرگز
چه کنم دختر همسایه ما خوشگل بود

دست می اندازم
دست می کشم
درست وقتی که شیخ ، اجل معلق می شود :
ای ساربان آهسته ران کآرام جانم ...
در می رود !
شیرازه شعری که از پیشانی تو آغاز می شود
گفتم قبلت سلام بانو !
دوستت دارم !
در مضارع تو صرف نمی شود
لابد خیال برت می دارد
که دست می اندازم
به موت
قسم !

چقدر این قیافه به من می آید
عینکی که با آن تو را نمی بینم
موهایی که هرگز انگشتانت را سیاه نکرد
ساعتی که برای پنجشنبه های غروب هنوز بی تاب است
اما این لباس های لعنتی
آن قدر جیب نداشتند
تا عاشقم باشی

نه بانو! نگو عشق ، شر می شوند
همین مردم خوب ، خر می شوند !!
همین ها كه از عشق دم می زنند
برای شما دردسر می شوند !
نه محصول عشقند این مردمان
هوس می كنند و پدر می شوند !
هنوزم برای شما وقت هست
نجنبید از این پست تر می شوند
كجا سیب روییده ؟! این دانه ها
پس از كاشت فورا تبر می شوند !
نگوئید حوا گناهی نداشت !
بگوئید ، آدم مگر می شوند ؟!
هوای بدی می شود ، نپّرید !
ملائك در این باد ، پر می شوند !

از زخم می رسم به مسیحای چشم تو
درمان دردهاست تماشای چشم تو
انگار مرگ فاجعه را جار می زند
ناقوس نقره ای كلیسای چشم تو !
( قد ) می كشی و ( قامت ) شب خرد می شود
در پرتو اذان مصلای چشم تو !
آتش به پا شدست در این روح منجمد
زرتشت من ! چه داشت اوستای چشم تو ؟!
سیذارتای قلب مرا درس می دهد
آوای آن جهانی بودای چشم تو !
( غم مكر سامریست ! ) : تو می گویی و سپس
گوساله غم و ید بیضای چشم تو !!
اینجا كه دوزخ است ! اگر هم بهشت ، باز
من مرد سیب خورده حوای چشم تو !!
من لال می شدم كه دعایش جواب داد ،
( بر او غزل ببار ، خدایا ! ) ی چشم تو !!
( بربط ) به دست می رسد آوای صد غزل
چون ( پرده ) را درید ( نكیسا )ی چشم تو !!

وقتی كه بهار در زمستان پوسید
صد ابر غزل بدون باران پوسید !
( سیب ) و ( سمنو ) ، دو یادگار از حوا !
در سفره نبود و میل عصیان پوسید !
حوا كه نبود ، سیب مان حتی بر
كوتاه ترین شاخ درختان پوسید !
آدم كه به بی گندمی اش می گندید ،
صد وسوسه در خیال شیطان پوسید !
بیخود به دو تا ( جوانه ) دل خوش كردی !
بی نان غزل ، سفره ایمان پوسید !
با كودك این عشق ، خدایا ،چه كنم ؟!
نان هم كه نبود و هر چه دندان پوسید !!
طفلك به ( یك اسكناس نو ) دلخوش بود
كو سد تومنیش ؟! لای قرآن پوسید ؟!!
عیدی كه بدون عیدی آمد ، چون قبل !
آغاز چنین است كه پایان پوسید !
بیهوده ( سماق ) می مكم تا شاید
در ( ساعت ) عید ، قفل زندان پوسید !
كو عطر خوش (سنجدی ات ) بانو ؟! كو ؟!
(سیر ) است و تعفن اش ! كه انسان پوسید !!
شرمنده تو ، غزل ، تمام مردم !
( عید ) ست ولی …(مباركی ) مان پوسید !!
امید كه عید شما تا همیشه و هماره سبز و شادمانه و عاشقانه ببالد .

شب پینه بست و روح سیاهی ضخیم شد
مهتاب برنگشت و ستاره یتیم شد
طوفان که غرّشش همهجا نبض زندگیست
حقّالسّکوت خواست گرفت و نسیم شد
«باران که در لطافت طبعش خلاف نیست»
یخ بست و تکّهتکّه عذابی الیم شد
شش روز رفت و جمعه خودش آفریده شد
دنیا درست مثل زمان قدیم شد
آدم در این فراز به خلقت قدم گذاشت
حوّا شبیه آنچه همه خواندهایم شد
شیطان شب شکوهِ خودش را مرور کرد
آن شب که مفتخر به نشان «رجیم» شد
با خود بهطعنه گفت که «اُف بر تو روزگار
آدم اسیر خشم خدای رحیم شد
حالا خدا کجاست ببیند که آدمش
در خلقت دوبارهء دنیا سهیم شد»


تا بشکفد گل از گل تو ، سبزتر شوی
قدری بهار بعد زمستان بیاورم
تا ریشه ...ریشه... ریشه کنی استوارتر،
از قلب خود برای تو گلدان بیاورم
گلدان من به وسعت باغی ست بی حصار
باور نکن برای تو زندان بیاورم
باور نکن که نقطه شوم : بی خیال و شوم !
بر جمله شروع تو پایان بیاورم
با من بیا که رسم جهان را عوض کنیم
تا من از این حقیقت عریان بیاورم –
- تعریف تازه ای که غزل را غزل کند
سوگند می خورم که به قرآن! بیاورم
این عاشقانه است که هی ظالمانه بر
ابر لطیف روح تو سوهان بیاورم ؟!
چکش بیاورم من و سندان بیاوری ،
چکش بیاوری تو و سندان بیاورم ؟!
...
آیینه شو که شکل غزل را عوض کنم
جانی به این طبیعت بی جان بیاورم !
...
گیسوی توست عطر بهارانه های چای
یک استکان بریز که قندان بیاورم :
قندان ِ واژه های ِفراموش ِبی غزل !
بر لب سرود بوسه و عصیان بیاورم !
باور کن استواری هر عشق بوسه است !
دست مرا بگیر که برهان بیاورم !
حالا که چلستون غزل بیستون شده ،
ویرانه را دوباره به سامان بیاورم !
آه ای دلیل ! آتش ِلب را شکوفه کن !
تا باز هم به معجزه ایمان بیاورم !

بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !
بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !
با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش
در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش
چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش
بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !
رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش
مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش
پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !
هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش
پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !
عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

من لال می شوم ! به خدا ، لال می شوم !!
در زیر چكمه های تو پامال می شوم !
ای غم ! ترانه های مرا هم جویده ای !
كفتار پیر ! كفتر بی بال می شوم !!
افتاده ام به پای تو زاری كنان ! ببین !!
بر قوزك قناس تو خلخال می شوم ! -
- اما بگو نشانی شهدخت شعر را !
بی واژه ، من به فاجعه ارسال می شوم !!…
×
در بیشه های سبز غزل ، شیر شعر كو ؟!
بی یال و اشكم و دم و كوپال می شوم !!
این بی شكوفه ماندن من طعم زخم داشت
چون سیب فصل تشنگی ام ، كال می شوم !
اثبات من به بركت چشمان عشق بود
حالا كه كور می شود ابطال می شوم !!
تنهاست قلب من ؟! به جهنم !! ولی چرا
با یك نگاه تبزده اغفال می شوم ؟!
آدم نمی شود بشوم ! سیب مان پرید !!
هابیل را بگو به چه منوال می شوم !!
تهمینه ای نبود كه رستم شوم ، ولی
رودابه هم كه نیست ! چرا زال می شوم ؟!!
×
فنجان قهوه غزلم ، نوش جان غم !
من هم رسوب می كنم و فال می شوم -
فالی به طعم تلخ ترین قهوه جهان !
فالی كه گفته است …
كه من …
لال …
…!

این روزها حال و هوای دیگری دارم
از زندگی برداشتهای بهتری دارم
در این كه بهتر می شوم شكی نكن…هر چند
یك مرد غیر عادی ام : جن و پری دارم !
من دكترم یا شاعرم …چیز مهمی نیست
تو فرض كن در كوچه تان آهنگری دارم !
صد سال پیش از این تو در این كوچه رقصیدی
امروز من آهنگ رقص بندری دارم
دار و ندارم این دو خط شعر است… می بینی ؟!
اما به نرخ روز چشمت را خریدارم !
دیروز دزدیدم سرم را … جراتم كم بود !
امروز اما جراتِ كلّه خَری دارم !
من با خدا مشكل ندارم… اینكه می سوزم -
- مجرم تویی ! … توی جهنم دلبری دارم !
دیگر دم از تلخی نزن ، شیرین زبانی كن !
گفتم كه من برنامه های بهتری دارم !

بی تو اكسیژن دردم … و نفس می خوردم !
سیب خواهش شده ام ، كرم هوس می خوردم !
پشت این ساعت بی عقربه ، این ساعت شن
بی تو هر ثانیه طوفان طبس می خوردم !!
گفته بودم كه قناری نشوم حس بدیست !
گفته بودم كه بمان ، بعد قفس می خوردم !
یك نفر جای من اما علفی هرز كشید –
پشت پرچین حسد – تیغ هرس می خوردم !!
بین چشمان تو تا چشم خودم پل زده ام
جای خالی دو خرمایی گس می خوردم !
كاروان ! بار من افتاد !! خدا را مددی !
خوب من ! زود بیا ! بانگ جرس می خوردم !

هم كفش و هم كلاه من از فرم خارج است !
شلوار راه راه من از فرم خارج است !!
بی بی دل به حكم غزل بوسه ای بده
حتی اگر كه شاه من از فرم خارج است !
بی تخت و تاج ماندن من بی دلیل نیست :
تقدیر روسیاه من از فرم خارج است !
سرباز های واژه اگر فتح می كنند
آرایش سپاه من از فرم خارج است !…
شعر است شاهدم به صداقت ، عزیز من !
شاید كه این گواه من از فرم خارج است –
اما تو در قضاوت خود بی طرف… نمان !
حالا كه دادگاه من از فرم خارج است :
پاپوش بی ستارگی ام بس نبود ، باز
گفتند ماه …ماه من از فرم خارج است !!
من با ترانه آه كشیدم جگرخراش
قهقاه شان كه آه من از فرم خارج است !!
خون از گلوی مثنوی ام زد شتك ، ولی
گفتند قتلگاه من از فرم خارج است !…
آری ! خلاصه اینكه مرا سنگ می زنند
زیرا كه اشتباه من از فرم خارج است
این اشتباه سرخ چه بوده ؟!…چه گویمت ؟!
شاید فقط نگاه من از فرم خارج است :
آخر ، جواب مسئله را عشق دیده ام
این دید عشق خواه من از فرم خارج است !
×
می دانم انتهای غزل ، دار من به پا ست !
از دیدتان گناه من از فرم خارج است
پس اعتراف متهم سیب و بوسه را –
- انشا، كنید : …راه من از فرم خارج است !!

« انكحتُ…» عشق را و تمام بهار را !
« زوجتُ…» سیب را و درخت انار را !
« متعتُ…» خوشه خوشه رطبهای تازه را
گیلاسهای آتشی آبدار را !
« هذا موكلی …» : غزلم دف گرفت ، گفت .
تو هم گرفته ای به وكالت سه تار را !
« یك جلد …»آیه آیه قرآن ! تو سوره ای !
چشمت «قیامت» است ! بخوان «انفطار» را !
« یك آینه …»به گردن من هست …دست توست ،
دستی كه پاك می كند از آن غبار را
« یك جفت شمعدان …»؟! نه عزیزم ! دو چشم توست
كه بر دریده پرده شبهای تار را !
مهریه تو چشمه و باران و رودسار
بر من بریز زمزمه آبشار را !
« ده شرطِ ضمنِ … » ده ؟! …نه ! بگویید صد ! …هزار !
با بوسه مُهر می كنم آن صدهزار را !
لیلی تویی كه قسمت من هم جنون شده
پس خط بزن شرایط دیوانه وار را !
×
این بار من به بوسه ات افطار می كنم
خانم ! شكسته ای عطش روزه دار را !

شبی حوا شدی ، سویم دویدی
و گفتی سیب را از شاخه چیدی !
دو دستم ، ملتمس ، قد می كشیدند :
خداوندا ! شتر دیدی ، ندیدی !!
گلایه ام را هم بگویم تا دلم سبک شود!... بزرگ ترین جذابیت دنیای مجازی تعامل و گفتگوی دو و چند جانبه است ...سکوت در صفحه نظرخواهی ها و کامنت ها تنها یک معنا دارد ؛ اینکه ما بر سر این دنیا نیز بلایی مشابه با دنیای واقعی فروآورده ایم : تک گویی و بی تفاوتی ! ... بعضی وقتها این سکوتها بدجوری آدم را آزار می دهد ...باور کن !...
یه نظر حلالِ.منتظر نظرهایتان هستم...

اشتباه اول من و تو یک نگاه بود
عشق ما از اولین نگاه اشتباه بود
گر چه باورت نمی شود ولی حقیقتی است
اینکه کلبه ی من از غم تو روبراه بود
می دویدم و میان کوچه جار می زدم
های های گریه بود و اشک و درد و آه بود
گاه گریه می شدیم گاه خنده مثل شوق
این هم از تب همان نگاه گاه گاه بود
جنگ بر سر من و خدا و عشق بود سیب
سیب بی گمان در آن میانه بی گناه بود
هر کجای شب که مثل سایه پرسه می زدیم
ردی از عبورسرد آفتاب و ماه بود
آفتاب من تویی و ماه من بگو چرا
با حضور آفتاب روز من سیاه بود
اهل شکوه نیستم وگرنه آنهمه غروب
بر غریبی من و تو بهترین گواه بود
زیر چتر سایه ی تو خیس گریه می شوم
مثل آن زمان که دل هنوز سربراه بود
هرچه می دوم به انتهای خود نمی رسم
مانده ام کجا ، کجای کار اشتباه بود

دست خودشان نیست
وقتی از فرط معصومیت
با تابشی از جنس عشق
روحهای ولگرد بعدازظهر را
بر نیمکتی سنگی
کشتار میکنند،
چشمهایت.


چقدر دست تو با دست من محبت کرد
و انحنای لبت بوسه را رعایت کرد
من از تو با شب و باران و بیشه ها گفتم
و هر که از تو شنید از بهار صحبت کرد
کتابِ چشم مرا خط به خط بخوان ، خانم !
که تابِ موی تو را مو به مو روایت کرد
سرودن از تو شبیه نوشتن وحی است
و آیه آیه تو را می شود تلاوت کرد :
اَلَم تَری ... که غزل کیف می کند با تو !؟
تنت ارم شد ومن را به باغ دعوت کرد
وَ تن ، تنت ، که وطن شد غزل مطنطن شد !
وَ رقص شد ... وَ تَتَن تَن تَنانه حرکت کرد –
- به سمت عطر تو تا قبله ها عوض بشوند
و بعد رو به تو قامت که بست ، نیت کرد :
منم مسافر چشمت ! مرا شکسته نخواه !
و نیت غزلی در 4 رکعت کرد !
رکوع کرد ... وَ تسبیح هاش پاره شدند !
و مُهر را به سجودی هزار قسمت کرد !
قنوت خواند : خدایا ! چرا عذاب النار ؟!
که آتشم به تمام جهان سرایت کرد –
- و بی عذاب ترین عشق ، آتشی شد که
فرشتگان تو را نیز غرق لذت کرد
تشهد : اَشهَدُ اَن بوسه ات دو جام شراب !
و اَشهَدُ که لبانم به جام عادت کرد !
سلام بر تو که باران به زیر چتر تو بود
سلام بر تو که خورشید هم سلامت کرد
...
غزل تمام ؛ نمازش تمام ؛ دنیا مات !
سکوت بین من و واژه ها سکونت کرد
....
وَ تو بلند شدی تا انار بشکوفد
دعای قلب مرا بوسه ات اجابت کرد
غزل به روی لبت شادمانه می رقصید
و هر کسی که شنید از بهار صحبت کرد ...
